هدیه الهی
بعد 4 ماه پرشین بلاگ به ما لطف کرد و تونستیم تو وبلاگ دخملی مطلب بنویسیم
اومدیم به همه دوستای عزیز بگیم آدرس وبلاگ جدید یاسی تو بلاگفا اینه. حتما بهمون سر بزنید (البته اگه یاسی بذاره مامانش بیاد سراغ کامپیوتر و مطلب بنویسه)
روزها بسرعت سپری میشه و عروسک من روز بروز بزرگتر میشه. داشتم فیلمهاشو میدیدم بنظرم اومد دخترکم خیلی خانومتر و بزرگتر شده
ضمن اینکه لجبازتر شده و کلا دیگه نمیشه گولش زد. خیلی خوب همه حالات و حرفهای مارو میفهمه و واکنش نشون میده.
وابستگیش به من خیلی بیشتر شده و نمیذاره به کارهام برسم. بابایی رو هم ببینه که بیچاره ایم. نه درست و حسابی غذا میخوره و نه بازی میکنه همش نق نق میکنه و گیر میده که بغلش کنه. تازگیها هم جیغ زدن رو یاد گرفته و تو هر شرایطی ازش استفاده میکنه. البته نوع جیغهاش فرق داره که فقط من معنیشونو خوب میدونم
نمیدونم تو این سن دایره لغتی بچه چقدر باید باشه هردفعه هم یادم میره از دکترش بپرسم ولی کلمات نه ، مامان ، بابا ،هاپی (که به هر نوع ۴ پا میگه. میخواد سگ باشه یا گاو،گربه باشه یا گوسفند) ،اینه ،من ، چیه؟ ،کیه؟ ، به به ،خـــــــو که منظورش (خر و پف و کلا خوابیدن) رو میگه. صوت تعجب رو هم خیلی خوب از همون کوچیکی ادا میکنه.
کافیه یه خوراکی ببینه چنان به بهی میکنه که هرکی میشنوه فکر میکنه طفلی کلی گرسنگی کشیده
هروقت یکی تلفن میزنه یا ماها با یکی تماس میگیریم بعد تموم شدن تماس میگه کیــــه و بعضی وقتها چیـه؟ و این پرسش رو با حالت خاص و عشوه خاصی میکنه که ادم میخواد قورتش بده.
شدیدا به پریز و تلفن و موبایل و کنترل تلویزیون و از همه مهمتر به خود تلویزیون علاقمند هستش.
حتما یا باید روی صندلی خودش که یه خرس زرد رنگ هست بشینه و یا روی یه بالشت و موقع نشستن هم چنان سرو صدائی از خودش درمیاره که انگار یه کوه بار پشتش هست
کلا خوش خوراکه و همه چیزی میخوره. فقط موقع دندون دراوردن بدغذا میشه. تازگیها اینطوری شده بود و من متوجه نشده بودم که داره دندون درمیاره که دیشب دیدم خانوم خانوما ٢ تا دندون تازه درآورده و نیشها و آسیابهاشم بشدت متورمه. کلا الان ١٠ تا دندون داره.
شیطنتهای خاصی داره وعلاقه شدیدی به انداختن دستمال روی گردن و سرش مخصوصا از نوع خیسش داره. فکر کنم خیلی خیلی گرمائی هستش.
جدیدا شال منو میاره و میگه بذارم روی سرش و با عشوه خاصی جلومون راه میره. هر وقت هم از سرش میفته زود میاد سراغم و غرغر میکنه که افتاد و وظیفه مادری من حکم میکنه این کاررو تکرار کنم حتی اگه ١٠ بار پشت سرهم باشه.
از وقتی راه رفتن رو که از روز عید قربانه یاد گرفته دیگه ۴ دست و پا راه نمیره وشدیدا هم علاقه به راه رفتن داره. عین جوجه پشت سر هرکی که راه میره راه میفته وخیلی بامزه راه میره.
به کانالهای آشپزی خیلی خیلی علاقمنده و همچنان قر تو کمرشه کافیه یه اهنگی بشنوه . جالبه برای هر اهنگی ریتم خاص خودش رو میرقصه.
کلا غریبی نمیکنه ولی همچنان با دوتا عمه هاش خیلی میونه خوبی نداره که هیچ از دستشونم فراریه. موندم چرا اینکارو میکنه درحالیکه اونا واقعا عاشقش هستند و خیلی بهش محبت میکنند.
با وجودیکه بعضی روزها خیلی خسته ام میکنه ولی با یه ناز و یا بغل کردنش و سر روشونهام گذاشتنش تموم خستگیها از بدنم دور میشه. هروقت بهش نگاه میکنم باورم نمیشه این عروسک دختر شیرین منه که روز بروز بزرگتر میشه و من بهش وابسته ترو نفسم بهش بنده. البته بیشتر شبها به آینده دخترکم فکر میکنم و اینکه چکار کنم دچار چالشهای زندگی نشه و هزاران فکر دیگه برای آینده اش.
تازگیها عمه کوچیکه براش چندتا النگو خریده. اول خوشش نمیومد ولی الان هراز چندگاهی گیر میده که دستم کنید و وقتی دستش میکنیم با این ژست میره میشینه
اینجا هم یه کدبانوی کوچولو رو میبینید در حال تمیز کردن خونه و کمک به مامانی
دو شبه که گیر میده شال و کلاه و دستکشی که عمه وسطی براش خریده رو تنش کنیم و خانوم ١٠ نه شایدم ٢٠ دور باهاشون بزنه کلی ناز و ادا برامون دربیاره و وقتی واقعا از گرما داره خفه میشه جیغ زنان میاد سراغم و اشاره میکنه که درشون بیارم
برای ولیمه عمو وسطی یه مداح اومده بود و باصدای بلند شروع کرد به مداحی. از حق نگذریم خیلی خوش لحن بود و قشنگ میخوند و من منتظر عکسالعمل یاسمین بودم چون برای اولین بار بود همچین سرو صدائی میشنوید. اول با تعجب یه نگاهی کرد بعد صداشو بلند کرد و هی میگفت اِ اِ اِ و به زبون خودش یه چیزهایی بلند بلند میگفت و غش غش میخندید. توجه همه مهمونها به این وروجک بود تا به مداح بنده خدا
خلاصه وروجکی شده این خانوم خانوما. بنظر من که شیطونه ولی وقتی با بقیه بچه ها یکجا قرار میگیره بچه ارومیه. این سری مهمون بریم معلوم میشه یاسی خانومی هنوزم آرومه یا نه شیطونی میکنه.
عروسک قشنگم با ذره ذره وجودم میپرستمت و عاشقتم
شکر خدا فرصتی پیداشئ تا بتونم بیام و بنویسم. خیلی مطلب ت وذهنمه و نمیدونم چطوری جمع بندی کنم و بنویسم و مطمئنم خیلیاشو از قلم میندازم.
اول از همه خیال خودم و همه رو راحت کنم از نظر قد و وزن و دورسر این ماه یاسی خانومی درجا زده و رشدی نداشته. وزن و دور سرش اصلا مهم نیست ولی نگرانی همیشگی من قدشه. دکتر میگفت عادیه و بچه ها همشون یه دوره استپ دارند تو رشدشون.
یاسی تو این مدت ٣ تا دندون پشت سر هم دراورده که یه کم اذیتش کرد. چون وقتی میخواد دندون در بیاره پاهاش میسوزه و بعدشم خالت سرماخوردگی گرفت. البته خیلی زودگذر بود و اذیت انچنانی هم نشدیم و الان روی هم رفته ٧ تا دندون داره. کلا بچه خوبیه و خیلی اذیت نداره تنها مشکل اساسی من باهاش شبها موقع خوابشه که تا صبج هزاربار غلت میزنه و روشو پس میزنه و من دم به دقیقه باید نگران این باشم که نکنه سرما بخوره. شدیدا گرمائیه و دیگه کم آوردم از دستش.
مامان رو با حالتهای مختلف و خیلی بامزه ادا میکنه و بعضی وقتها هم شیطنتش گل میکنه و این کلمه رو هی تکرار میکنه و وقتی میگم جانم مامان چی شده با شیطنتی که تو چشاشه میخنده و روشو برمیگردونه و تا میبینه من حواسم پرت شده دوباره همون کار رو تکرار میکنه و منو سرکار میذاره.
به همه میگه بابا. به بابای خودش به دائیهاش و حتی وقتی بیرون خووه صدای صحبت چند نفر رو میشنوه زودی میره پشت در هی به در میکوبه و میگه بابا.
یکی دو روزه با صدای خیلی بلند حرف میزنه و وقتی من تن صدامو میارم پایین و باهاش حرف میزنم و میگم اینطوری حرف بزن دستشو خیلی بامزه میذاره رو دماغش و میگه هیس! و یه مدت کوتاهی با تن صدای پایین حرف میزنه ولی خوب زود یادش میره و دوباره با داد و بیداد حرف میزنه.
یه مژده بدم که تنبل خانوم روز عید قربان بلند شد و چند قدمی راه رفته و کلی هم ذوق کرده برای خودش. فکرشو میکنم میبینم کم کم ۵ ماهی از همدوره ایهاش عقبه ولی خوب هر بچه ای یطوریه و درست نیست مقایسه کرد.
بسیار بسیار شیرین زبون و وراجه
میشینه جلوی من و شروع میکنه به حرف زدن و ادا دراوردن و منم غش میکنم از دستش و بعد اخر کار میگم مامان جان سرمو خوردی برو با عروسکات بازی کن و اونم سه سوته انگار منتظر اجازه من بوده باشه میره سراغ خرابکاری و ریخت و پاش. کافیه من و بابائی بشینیم حرف بزنیم میاد وسطمون با صدای خیلی بلند شروع میکنه به حرف زدن و در حین حرف زدنم دستاشو هی تکون تکون میده ، چشماشو با ناز اینور اونور میکنه و وسطاشم هی قهقهه میزنه و خلاصه یکاری میکنه ماها صدامون به هم نرسه و بیخیال حرف زدن باهم بشیم و به اون خانومی گوش بدیم. مثل همه بچه ها عاشق کشو باز کردن و ریختن لباسهاش به بیرونه و یکی دوتاشم میذاره روی سرش.
خیلی خیلی به عروسکهاش علاقه داره و همه رو به اسم میشناسه و هرروز کلی باهاشون بازی میکنه. عاشق بچه هاست و وقتی دوتاشونو میبینه باهم بازی میکنند کلی ذوق میکنه و از خنده روده بر میشه. خیلی بامحبته ،اونقدر که پستونکشو از دهنش دریاره به زور میکنه تو دهن من
عین خودم عاشق ترشیجاته و مخصوصا عاشق تخمه محبوبی. خدا نکنه دست من ببینه دیگه مجال خوردن به من نمیده. عشق سوپ و اش مخصوصا آش رشته هم هستش. بیشتر دوست داره پنیرشو خالی خالی بخوره و آب میوشو بچکونه رو شلوارش و زمین. من از ترسم توی لیوان بهش فعلا مایعات نمیدم و تو شیشه شیرشمیدم که اونم اگر غافل بشم سه سوته ریخته رو زمین و با دستاش اینور اونور میکنه تا مثلا کثیفکاریشو تمیز بکنه.
خلاصه کاملا حرفهامون میفهمه وگوش شیطون کر کمی ازمن حساب میبره و دعواش کنم خودش رو جمع و جور میکنه. عادت زشت مو کشیدنش رو هم دیگه میتونم بگم بکل فراموش کرده.
تو ماشین راحت تو صندلیش میشینه و به خیابونها و مغازه ها و چراغها نگاه میکنه و کلی هم لذت میبره. همچنان رقاص حرفه ای هست و برای هر ریتم آهنگی یه مدل خاص میرقصه. حتی اگه با دستم روی مبل هم بزنم با اهنگش میرقصه 
| Design By : nightSelect.com |
